دانشگاه شریف هم نتونست من رو آدم کنه....

به روز اولی که پام رو تو دانشگاه گذاشتم فکر میکنم.

از در اصلی دانشگاه که داشتم میرفتم تو گفتم "خدایا به امید کمک و یاری تو"

تو که رفتم یه خیابون خالی و بلند جلوم بود که تهش رو نمیشد دید. راه افتادم و همینطور که راه میرفتم با خدا صحبت میکردم " خدایا بیا و به لطف خودت که تا اینجاش من رو رسوندی کمکم کن که دیگه از این به بعد آدم خوبی باشم! دیگه گناه نکنم و اینقدر حسرت خوب بودن رو تو دل تو و خودم نگذارم"

اینا اولین جمله هایی بود که من تو دانشگاه صنعتی شریف با خدای خودم گفتم. واقعا امید داشتم که بتونم از پسش بر بیام

چه شبهایی رو که تو دانشگاه خوابیدم، چه روزهایی رو که تو مسجد دانشگاه اعتکاف کردم، چه محرم هایی که تو دانشگاه سینه زدم

ولی نشد..........................................................

 

امروز داشتم به این فکر میکردم که آدم که نشدم. لا اقل پاشم برم فلسطین و اونجا بمیرم و هم اینطوری جون چند نفر رو نجات بدم و هم با پایان دادن به این زندگی بار گناهام رو از این سنگین تر نکنم.

بعدش فکر کردم که فکر کردی!!! مردن اینطوری افتخاری نیست که نسیب آدم گناهکاری مثل من بشه.

 

چه کنم؟!

/ 1 نظر / 7 بازدید
یک عابر

مطمئنی خودتی؟!! مطمئنی میخواهی و نمیتونی خوب شی؟ اصلا مطمئنی بدی و گناهکاری؟ یه چیزی تو حرفات داره لنگ میزنه! یا خودت رو باور نداری. یا داری خودت رو سانسور میکنی. دنیا همینه! آدمها هم همینن!! تو هم همینی! اگه این رو باور کنی، اونوقت میتونی با توجه به واقعیت اونها بعضی چیزهاشون رو تغییر بدی!!