همین مونده بود که امام جماعت هم وایستم....

تو گیر و دار درگیری لفظی با خدا همینمون مونده بود که امام جماعت هم وایستم....

تو کتابخونه ملی سر نماز مغرب بعد از کشتی گیری های متداول که کی جلو وایسته بالاخره من مغلوب جنگ شدم و قبل از شروع نماز گفتم "این جانب ا.ک.ت هیچ گونه مسئولیتی را در قبال وجوب تقبل نماز شما دوست شفیق به عهده نمیگیرم..." خندید و پشت الله اکبر من گفت الله اکبر.

الله و اکبر پشت الله و اکبر!

گفتم عجب اشتباهی کردم زیر بار رفتم. اینهمه آدم از کجا پیداشون شد؟! منتظر بودن من نمازم رو شروع کنم تا بیان و مسئولیت نمازشون رو بندازن به گردن من...

همینطوری یکی یکی شروع کردن به اضافه شدن به صف! دلم داشت میلرزید. بار نماز خودم کم بود تو این گیر و دار دعوا با خدا امام جماعت هم شدیم.

الله و اکبر از این بازی های روزگار. نمیدونم این بازی به کجا ختم میشه. خدایا درسته که طرف دعوا تویی ولی

"چنان کن سرانجام کار که تو خوشنود باشی و ما رستگار"

/ 1 نظر / 7 بازدید
حسین

ببخشید که اینطور می گم: عاشق دلتم... خدا قوت ,نوکر ,نوکرای اربام. از خدا می خوام براتون,شهادت در راهشو,زیر پرچم سرخ کربلا,زیر قدوم مهدی فاطمه(عج) یا علی