درد دل با خدا

خدایا سلام،

به نام تو،

نه زنگی زنگ شدم! نه رومی روم!

اون کاری رو که توانش رو بهم دادی با نگهبان شرع درش رو به روم بستی و اون کاری رو که توانش رو ندارم ازم میخوای...

تو خانواده و جامعه ای که اخلاق و فکر تمام آدماش با من فرق داره، دارم برای دنبال وظیفه خودم میگردم! تو جامعه ای که دین دارهاش چشماشون رو بستن و دینشون رو فقط از روی احساس دادن دست کسایی که اصلا معلوم نیست دارن با دین مردم چه میکنن! بی دین هاشون هم که ادعای انسانیت میکنن، آبروی انسانیت رو بردن.

اینطوری من میمونم و خودم و تو.

از خودم که هیچی نگم بهتره! گفتم یا الله و راه افتادم؛ فکر میکردم تو بنده ات رو بی راه نمیگذاری. تو هم که تا رسیدم به وسط میدون که نه راه رفت داشتم نه راه برگشت چراغا رو خاموش کردی.

 من به درک. اگر راضی به رسوا شدنمی حرفی ندارم، میترسم آبروی دینت رو ببرم! 

تو این وسط چی میگی؟ مگه الافی که اومدی داری این چرت و پرتا رو میخونی؟ بورو پی کارت بگذار چند کلمه با خدای خودمون درد دل کنیم...

/ 1 نظر / 7 بازدید

خدایا خودت به من آبرو وعزت دادی خودتم بخواهی از من می گیری پس خدایا تورا به فطمه زهرا بی آبروم نکن خودت دستم را بگیر خدایا ممنونتم