از دست خدا به کی شکایت ببرم؟!...

سر رشته همه چیز از دستم در رفته.

نه اینکه پیش از این سررشته همه چیز دستم بود. فقط پیش از این فکر میکردم که سررشته کار ها رو تو دستم دارم.

تا دیروز فکر میکردم میدونم دارم برای چی زندگی میکنم! دارم خود سازی میکنم... ولی امروز یکهو دیدم که بعد از اینهمه تلاش هنوز سر جای اولم هستم. یعنی اگر خوششانس باشم و پس رفت نکرده باشم، سر جای اولمم افسوس

امروز صبح که تو کتابخونه ملی مشغول مطالعه بودم وقتی برای چند دقیقه استراحت سرم رو میز گذاشتم انگار یکی دلم رو گرفت تو مشتش و فشار داد. شروع کردم به قر زدن و به عبارت بهتر دعوا کردن با خدا. نه اینکه حرمت بندگی و خدایی سرم نشه ولی هم عصبانی بودم و هم خیلی از دستش دلخور. تمام حرفهام هم از روی حساب بود و بی راه نمیگفتم

گفتم: خدایا چند وقتی بود که کلی خوشحال بودم  فهمیدم که هر آدمی چه وضیفه ای داره، فهمیدم که برای اینکه تو از دست کدوم بنده هات راضی هستی. چند وقتی بود که داشتم با تمام قدرت سعی میکردم تا کاری کنم که ...   بگذریم      از وقتی که خودم رو به این اسم شناختم تمام سعیم این بوده که تو از من راضی و خوشنود باشی. بعضی وقتها سستی کردم ولی عوضش خیلی از جا هاهم آنچنان سختی هایی به خودم دادم که باورش برای خودم هم مشکله که اینقدر تحمل داشتم!

اصل دعوا سر این بود و هست که اگر من 10 ساله که دارم سعی میکنم بهتر بشم پس چرا حتی نوک سوزن هم از وضعی که داشتم فاصله نکردم؟ چرا فاصله گرفتم ... بدتر شدم

این چه خلقتیه که اشرف مخلوقات حق نداره انتخاب کنه که چطور باشه؟! من میخوام آروم، ساکت، سنگ صبور، پر تحمل و پاک از گناه باشم. تو این راه هم حاظرم هر زحمتی رو به جون بخرم. ولی چرا هرچی سگ دو میزنم هیج جوره تحویلم نمیگیری؟! اینقدر من بی اعتنایی که انگار دارم به خلاف اون جهتی که گفتی قدم بر میدارم. به قرآنت قسم که دارم خط به خط از روش میخونم و بهترین سعی خودم رو بکار میگیرم که خوب باشم.

وقتی گناه میکنم با تمام قدرت و اراده تصمیم میگیرم که دیگه تکرارش نکنم، دست به دامن اولیائت میشم تا کمکم کنن، التماست میکنم که تو راه پاک شدن از گناه کمکم کنی ولی باز همون آش و همون کاسه.

سر ماجرای عاشق شدنم هم آخر سر انگار که من نخود و هویج مسخرهء ماجرا بودم! توی طول تمام ماجرا استخاره میکردم و خوب میومد و هرجا قدم بر میداشتم راست و درست میشد بغیر از طرفم که جفت پاش تو یه کفش بود و میگفت "نه"  آخرش هم صمیمی ترین دوستم با طرف عقد کرد و دست من موند تو پوست گردو شدم مترسک ماجرا. انگار تمام کسایی که پشت صحنه گردوننده زندگی بودن داشتن با من دست رشته بازی میکردن. دست مریزات، خوب بازیم دادید

آخر دعوا از روی سوز دل آهی کشیدم و ناخود آگاه گفتم  " آآآآآه خدایااااااا "  دلم تنگ تر شد، آخه همیشه از دست هرکی دلخور بودم و با خدا درد دل میکردم آخرش همین حرف رو میزدم و بعدش هم میگفتم خدایا پناه میبرم به تو که تو برای بنده هات بسی. ولی اینبار که با خدا حرفم شده چی؟!  خودش میدونه که جز اون کسی رو ندارم. از دست خدا بجز خودش به کی میتونم شکایت ببرم؟! خدایا ازت به خودت شکایت دارم،    از دستت دلتنگم.....   من میخوام خوب باشم ولی تو کمکم نمیکنی. به کی شکایت ببرم؟ از کی کمک بخوام؟........افسوس

/ 1 نظر / 7 بازدید