در این حیرانی.... (راز مگو)

چیزی رو میخوام بگم که سالهاست مهر به لب زدم و نگفتم.

ماجرا برمیگرده به 7 سال پیش. اون موقع 17 سالم بود. از خواب که بیدار شدم تازه فهمیدم چه خوابی دیدم!

تو یه بیابون تاریک همه سرگردان بودن. من و خانوادم و چند نفر دیگه از آشناها هم با ما بودن. واقعا بیابون بود. نور محوی که تنها میتونستیم زیر پامون رو ببینیم. از دور نورهای خفیفی دیدیم. پشت تپه مخفی شدیم تا کسی ما رو نبینه و قرار شد که من برم و ببینم چه خبره و نور از کجا میاد. رفتم جلو. مردایی بودن که خرقه های سیاه کلاه داری به تن داشن و سر رو پایین انداخته بودن و شمعی تو دستشون بود و تو دل سیاه شب تو صفی پشت سر هم میرفتن. همه مثل هم. جلو یکیشون رو گرفتم. سرش رو بلند کرد. چشماش پر از اشک بود. گفتم شما کجا میرید؟ سرش رو تکونی داد و گفت سرگردانیم. گفتم اینجا هیچ سرپناهی پیدا نمیشه؟ با دست به دور دست اشاره کرد که نوری دیده میشد، سرش رو باز پایین انداخت و رفت. رفتم به طرف نور. به خونه خیلی ساده ای رسیدم. از در رفتم داخل. اتاق ساده و کوچکی بود. هیچی تو اتاق نبود. تنها یک در. انگار بهم دستور رسید که همینجا منتظر بمون. دوزانو نشستم وسط اتاق و به دیوار ها نگاه کردم. زیاد نگذشته بود که اومد. خودش بود. تنها هیبت و وقارش بود که به من گفت این مرد کیه. شاید هم نه! اصلا همین که رسید فهمیدم خودشه! همونی که همه مردم سالها آرزوی دیدنش رو دارن!!  اومد و دوزانو نشست کنارم. سلام کردم. گفتم برای خانوادم دنبال سرپناهی میگردم. انگار اصلا نشنید. سرش رو انداخت پایین و گفت چرا مردم اینطوری میکنن؟ اشکهاش جاری شد. از گریه اون من هم گریم گرفت. سرم رو گذاشتم رو شونه اش. همه خواسته هام فراموش شد. هم نوا باهاش از ته دل گریه کردم. کمی بعد بلند شد و گفت دیگه باید برم. بلند شدم. گفتم مادرم گرسنه است، چیکار کنم؟ گفت از دست من کاری برمیاد؟ سرم رو پایین انداختم و آمدم بیرون ..............................................

بعد از اون خاب یه جورایی به خودم میبالیدم که امام زمانم من رو لایق دیده که برام درد دل کنه و کنار هم همنوا اشک بریزیم.

فکر میکنم یک سال از اون موقع گذشته بود که باز تو خواب دیدمش. اینبار تو یه خونه بودیم. وضع عادی نبود. خودش رو نمیدیدم. تنها صداش رو شنیدم که فریاد زد: "برو و اون شمشیر و بگیر و بیار......" از حیاط گذشتم و رفتم دم در. پشت در چند نفر بودن. شمشیر رو از دست یکیشون گرفتم و برگشتم داخل تا شمشیر رو برسونم به دستش. انگار داشت تو حال خونه بایکی میجنگید و داشتن این شمشیر برای جنگ ضروری بود! نفهمیدم تو راه چی شد که پیش از رسیدن یکهو مشغول کام گیری از یه زن زیبا شدم. فریاد زد "اون شمشیر رو بده به من". نمیتونستم دست از کام گیری بکشم. داد زدم "نمیتونم بیام!! خودتون میدونید که نمیتونم" خم شدم و تا جایی که میتونستم شمشیر رو به جایی پرت کردم که بتونه برداره. ولی نتونستم برم پیشش و شمشیر رو به دستش برسونم.

اینبار شرم داشتم از خوابی که دیده بودم! مولای من از من کاری خواسته بود و من اون کار رو درست انجام ندادم.

چند وقتی از اون خواب نگذشته بود که باز تو خواب دیدمش. سوار ماشینش بود. یه رنو قدیمی کوچک و ساده بود. آورد من رو دم در خونهمون. تو خواب هم به خوبی یادم بود که چه اتفاقی افتاده بود و من اون موقعی که میباید وظیفم رو انجام بدم اسیر شهوت و مشغول عشق بازی بودم. هیچ با من حرف نمیزد. هرچه اصرار کردم باز بهم چیزی نگفت. من رو دم در خونه پیاده کرد و رفت.

و رفت و رفت و من از اون موقع همیشه به اون خواب ها فکر میکردم تا شاید معنیشون رو بفهمم. چرا من؟ چرا باید از من کمکی بخواد و من اینطور آبرو ریزی به بار بیارم؟

از اون به بعد من سعی کردم آدم مومنی باشم. از تمام افراد خانوادم سخت گیر تر شدم. هیچ آدم مذهبی اطرافم نبود. همه من رو به خاطر مذهبی بودن مسخره میکردن. حق هم داشن. مذهبی و مومن بودن هم بلد بودن میخواست و من بلد نبودم ولی تمام تلاش خودم رو کردم. تمام تلاش خودم رو کردم تا گناه ها رو ترک کنم. خیلی هاش رو ترک کردم ولی اونی که باید میتونستم ترک کنم و مایه آبرو ریزی من پیش امامم شده بود رو هرگز نتونستم ترک کنم ولی هیچ وقت دست از تلاش بر نداشتم و مطمئن بودم که تمام تلاشم رو کردم و میکنم. تا اینکه از چند ماه پیش به این طرف با اینکه من همون آدم قبلی بودم، لحن خدا باهام عوض شده. پیش از اون همیشه قرآن برام از لطف و بخشش حرف میزد. ولی از اون به بعد حرف از جهاده. حرف از عذاب برای کافر و مشرک و کسی که جهاد نکنه. همش حکم جهاده و جهاد و جهاد. زندگیم سیاه شده. من از جهاد در راه خدا نمیترسم. جهاد برای من افتخاره! حتی اگر قرار باشه جونم و مالم رو همه چیزم رو بدم بازم بدون لحظه ای درنگ میرم. ولی زندگیم سیاه شده چون نمیدونم جهادی که خدا از من میخواد چیه! با کی؟ همراه کی؟ چطوری؟  

هیچ وقت معنی اون خواب ها رو نفهمیدم . ولی الان یکهو  از بالا به زندگیم نگاه کردم و دیدم که خوابم خود به خود داره تعبیر میشه . درست تعبیر اون لحظه ای که امام زمان ازم کمک خواست و شمشیر در دستم بود و تنها چند قدم با هاش فاصله داشتم، مشغول شهوت و  عیش شدم. خدا به من حکم جهاد میده و من نمیدونم باید چکار کنم. تو این گیر و دار اونقدر مجرد بودن بهم فشار آورده که دارم تمام سعیم رو میکنم تا برای فرار از گناه یک دختر مومن برای ازدواج پیدا کنم ولی هرچی میگردم انگار از چیزی که میخوام دورتر میشم. نمیدونم دنبال زن گشتن برای ازدواج همون تعبیر اسیر شهوت شدنه؟! خدایا! درسته که الان اینجا هستم ولی تمام تلاشم رو کردم که اونی بشم که به درد بنده هات و دینت بخورم! تلاش کردم ولی نشد. چیکار باید میکردم که نکردم؟!!!!!

آآآآآه الان میفهمم که اگر شمشیر رو به دستش میرسوندم میفهمیدم داره با کی میجنگه و الان تو این ظلمت و اختلاط حق و باطل، میتونستم حق رو از باطل تشخیص بدم و بفهمم که باید همراه کی و در مقابل کی بجنگم.

الهی و ربی، من لی غیرک؟

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
نهج البلاغه(صحف)

سلام بر شما دوست بزرگوار ممنون از حضورتان در وبلاگ صحف دوست عزیز،من یک کمترینم ولی چند نکته به نظرم رسید که بگم. یکی این که دیگه نگید،زندگیم سیاه شده،اون خدایی که بر شما منت گذاشت،ولی و سرپرست شماست،الله ولی الذین آمنوا همون خدا که برای شما از جهاد میگه،به زودی برای شما معلوم خواهد کرد که منظورش چیست،رب زدنی علما چه بسا منظور جهاد اکبر و خودسازی باشه که دفعه ی بعدی در تشرف به شهوات دل نبندیم جست و جو برای یافتن یک همسر مومن هم به نظر نمی رسه که که جز کار صحیح وصواب چیزی باشه و ثواب هم داره و باعث خوشحالی حضرت ولی عصر عجل اله هم انشا الله هست خدا شما را برای زندگی پر ثمر در بین مردم توفیق دهد،التماس دعا،یا علی[گل][گل][گل]